مزخرفاتی که واقعیت دارند

don't freeze you employee

این مطلب رو سه ماه پیش نوشتم. شاید امشب منتشرش کردنش دوباره آرومم کنه:

 

دو ماه گذشته مثل یک راهرو بود. هر طرف این راهرو یک اتاق بزرگ که هرکدام آدمهای خاص خودشون، تجربه های خاص خودشون، مشکلات خاص خودشون و پتانسیل های موفقیت خودشون رو دارن و خواهند داشت. راهرو طولانی تر و سخت تر از تصور اولیه ام بود و برای اینکه درست ازش رد شم مجبور شدم کلی از باری که با خودم داشتم رو بذارم کنار. عصبانی بودم و نوشتن خیلی کمک کرد. تمام ۵ سال رو نوشتم. ایمیل ها رو خوندم، فایل ها رو نگاه کردم، عکسها رو نگاه کردم و نوشتم از اینکه در هر اتفاقی هیجانات، فشارها، ترس ها و رفتارهای افرادی که در هر اتفاقی نقش داشتن چی بوده، با این هدف که در آینده هر اتفاقی افتاد بتونم دوباره بخونم و یادم بیاد منشا هر موفقیت و شکستِ این آدمها چی بوده. احتمالا یک روزی هم برای خودشون میفرستمش.

 

ولی اول همه نوشته یک چیزی جا افتاده و من میترسم روزی که دوباره برمیگردم به نوشته ها، یادم رفته باشه دارم درباره چه نسلی و چه قشری صحبت میکنم. حالا مشکل کجاست؟ مشکل اینه که برخلاف تمام نوشته ها که بر اساس واقعیت بودن، این قضاوت درباره ی آدمها بر اساس نگاه من نوشته شده و میتونه پر از اشتباه باشه. و چون نمیخوام واقعیت ها رو با یه شروع بد زیر سوال ببرم، ترجیح میدم نظر شخصیم رو اینجا بنویسم و واقعیت ها رو توی آرشیو محفوظ نگه دارم.

 

 

قشر استارتاپی یا کامیونیتی چیست و چگونه بوجود بیاوریمشان

نسلی که الان بین ۲۰ تا ۳۰ سالگیشه رو به سه قسمت تقسیم میکنیم. اولی تکلیفش با خودش روشنه و داره برای یه چیزی خیلی سخت تلاش میکنه. مثلا با نمره و معدل خوب داره درس میخونه. یا کار میکنه و تو کارش موفقه. دومی خیلی اهل فکر کردن نیست. یا تو مشکلات اونقدر غرق شده که توان فکر کردن به تغییر رو نداره (مثل افراد کم سن و سال که سرپرست خانواده و تحت فشار مالی هستن) یا یک موفقیت تضمین شده ای در آینده میبینه که خیالش راحته (مثل بابای پولدار). یک حالت سوم وجود داره این وسط. درصد زیادی از آدمهای دسته سوم دقیقا قشر مخاطب ما هستن.

 

شرایط اولیه خیلی ساده است. آدم های متولد ۱۳۶۸ و بعد از اون، نهایتا ۲۶-۲۷ ساله. ترجیحا باید حتما هر سه خصوصیت زیر رو همزمان داشته باشن:

۱- تو پیدا کردن هدفشون گنگ باشن. باید یک سری علاقه شخصی و مشخص داشته باشن ولی این علاقه اونقدر شدید نباشه که بخوان بصورت حرفه ای دنبالش کنن و بعنوان شغل اصلی ازش پول دربیارن.

۲- توی حرفهاشون به هدف و تاثیر مثبت گذاشتن تاکید داشته باشن.

۳- یک حجم کمی از حجب و حیا، احترام و خشوع رو در اولین برخورد نشون بدن.

 

خوب، اگر دو یا سه تا خصوصیت رو داشت که عالیه، اگر نه خودتون رو اذیت نکنید، یک جایی گه قضیه درمیاد. شرکتها پر از آدمهای گه و مزخرفیه که مدیران و همکارانشون برای سالها از هیچ حمایت، آموزش، اعتماد و توجهی دریغ نکردن ولی اونا هنوز همون گاوی هستن که بودن. ولی چون مدیران انرژی زیادی برای این آدمها گذاشتن نمیتونن بپذیرن که کارشون بی نتیجه بوده. نمیتونن شکست در اصلاح ِ آدمها رو باور کنن.

 

برگردیم سر اصل مطلب. ما با جوانی طرفیم که حداقل های اخلاقی رو داره، سن مناسبی داره، هدف داره ولی هدفش اونقدر بزرگ نیست که تکونش بده، هدفش اونقدر بزرگ نیست که از فکرش خوابش نبره. مثل یک بوم نقاشی سفید و آماده میمونه که قلمو رو بکشید روش و خیلی مرتب رنگ به خودش بگیره. حالا باید به این ترکیب هدف تزریق کنیم. درباره هدفهاتون حرف بزنید و اونها رو توی هدفها شخصیتون دخیل کنید. همیشه بگید “هدف ما”. همیشه بگید “آرزوی ما”. بهشون حس تعلق بدید، بهشون حس مالکیت روی شرکت (استارتاپ) رو بدید. در مرحله ی بعد مجبورشون کنید به استفاده از تکنولوژی، بعد دوستشون داشته باشید، باهاشون صبور برخورد کنید، خوراکی های متنوع و صندلی های راحت در اختیارشون بذارید و مطمئن باشید تمام این آدمها برای هدف شما میجنگن بدون اینکه فکر کنن رسیدن به این هدف چقدر با اهدافی که قبل از همکاری با استارتاپ شما داشتن همراستا بوده.

 

خوب حالا سوال اینه که اگر انقدر راحته، چرا استارتاپها انقدر راحت شکست میخورن؟ مشکلشون کجاست؟

اگر یک نفر هر سه ویژگی که اول مطلب بهش اشاره کردیم رو داشت احتمالا این خصوصیات رو هم خواهد داشت:

  • تمرکز متوسط یا کمتر از متوسط
  • ایمان به وجود یک استعداد قوی در خودش
  • تنبلی

مشکل تمرکز از تکنولوژی میاد. مغز ما به اینکه سرمون تو گوشی باشه عادت کرده. خیلی‌هامون به game عادت کردیم. من به فیلم و یوتیوب عادت دارم. شما به اینستاگرام یا تلگرام یا توییتر. این عادت رو نه میتونید سرکوب کنید و نه میتونید بهش بی‌تفاوت باشید. فقط میتونید حس رضایت و معاشرت و … رو بهشون بدید. مطمئنا دیدن اتفاقات جالب از نزدیک باحالتر از دیدنشون توی اینستاگرامه.

ایمان به وجود یک استعداد قوی در خودمون رو نمیدونم از کجا نشآت گرفته ولی تقریبا توی تمام این افراد دیده میشه. شاید قدرت رسانه تو قرن ۲۱ باعث شده بتونیم از جزئیات زندگی آدم‌های موفق خبر داشته باشیم و ببینیم اونا هم مثل ما آدم‌ها معمولی بودن و فکر کنیم که استعدادشون رو شناختن و موفق شدن. و نتیجه بگیریم ما هم استعدادی داریم که یه روزی بخاطرش موفق میشیم ولی هنوز پیدا نکردیم اون استعداد رو! قرار دادن افراد بین آدم‌های موفق‌تر و باسوادتر اینجا میتونه خیلی کمک کنه. اجازه بدید نیروهای جدید ببینن که موفقیت فقط و فقط با تلاش به دست میاد و نقش استعداد در این مسئله کمتر از چیزیه که فکر میکنیم.

مشکل تنبلی هم از خانواده، نظام آموزشی، کتابهای مزخرفِ قوانین جذب و مفت‌خورهای اینترنتی میاد. از بچگی بهمون گفته شده میتونیم به همه چیز برسیم فقط کافیه از صمیم قلب اون چیز رو بخوایم. این تفکر تا مغز استخوان ما نفوذ کرده و شاید در ظاهر بهش اعتقاد نداشته باشیم ولی ته مغزمون داریم بهش فکر میکنیم. برای حل این مشکل باید اول از خودتون شروع کنید، باید برای چیزهایی که میخواید بجنگید و بعد این طرز فکر جنگندگی رو به بقیه انتقال بدید.

در این مسیر تنها چیزی که میتونه جلوی شما رو بگیره نگاه بالا به پایینه. فراموش نکنیم ما نسلی هستیم که ۱۰ سالمون شد دیگه توی خیابان با مادرمون هم راه نمیرفتیم اکثرا، معتقد بودیم بزرگ شدیم و نیازی نداریم کسی مراقبمون باشه و کنترلمون کنه. بعنوان موسس استارتاپ هم اگر بخواید نشون بدید خیلی عاقلتر و بالغ‌تر از بقیه هستید مثل همون مادر سریعا ازتون فاصله گرفته میشه. پس نصیحت نکنید، شوآف مالی نکنید، توی هر کاری دخالت نکنید، درمورد مسائل خصوصی نیروهاتون بهشون پند و اندرز ندید، لباس‌های خیلی متفاوت با بقیه نپوشید (مثلا بین یه سری برنامه نویس با تی‌شرت، هر روز با کت شلوار نگردید) و از همه مهمتر، به انداره‌ی نصف زمانی که برای یاد گرفتن ِ حرف‌زدن اختصاص میدید، زمان بذارید برای یاد گرفتن حرف نزدن!

 

و بخندید. همین 🙂

قانون پیتر – یا چرا اکثر مدیران سازمانهای بزرگ احمق و بیسوادند

تقریبا از پنج سال پیش و با شروع استارتاپ ویکندها ادبیاتِ استارتاپی ایران شروع به شکل گرفتن کرد. تا قبل از اون ادبیات مناسبی برای صحبت در مورد یک بیزنس و یا یک ایده وجود نداشت. حالا بعد از گذشت ۴-۵ سال از داغ شدن بازار استارتاپ‌ها شاید وقتش رسیده که کلمات مناسبی برای بحث در مورد بعضی از آفت‌ها و مشکلات احتمالی در پیشرفت این استارتاپ‌ها مطرح شه.

اگر آدمی باشید که دغدغه ی توسعه‌ی یک شرکت رو داشته باشید بیشتر این آفت‌ها و مشکلات رو تجربه کردید. در سری مطالبی که “برچسب بدیهیات” دارن فقط سعی میشه اسم، مفهوم و چارچوب کلی بیان بشه و هدف فقط ایجاد یک ادبیات برای انتقال تجربیاته. وقتی یک فکر یا تجربه صاحب اسم باشه، میشه در موردش صحبت کرد، درموردش عمیق‌تر فکر کرد و اگر نیاز باشه برای بقیه توضیحش داد.

قانون پیتر

ساختار سازمان رو بصورت یک هرم درنظر بگیرید. راس این هرم مهمترین فرد با بیشترین قدرت و بیشترین حقوق قرار داره. هرچه پایین بیاییم قدرت و درآمد فرد کاهش پیدا میکنه. طبیعتا همه دوست دارن از این هرم بالا برن.

بالا رفتن از این هرم در دو حالت اتفاق میفته. یا نفر بالایی (مدیر قبلی) از اون جایگاه کناره گیری کرده، یا در شرکت نیاز به ایجاد یک بخش یا position جدید بوجود اومده. عمده سازمان‌ها سعی میکنن این جای خالی رو با ارتقا دادن به یکی از کارمندهای فعلی سازمان پُر کنن. این ارتقاء شغلی میتونه بارها و بارها برای یک نفر اتفاق بیفته تا جاییکه فرد دیگه از پس وظایف و position برنمیاد و صلاحیت اون جایگاه رو نداره.

مثلا فرض کنید آقای x در یک آژانس تبلیغاتی بعنوان designer مشغول کاره. بخاطر خلاقیتی که داره ارتقا میگیره و میشه creative designer. بعد از یک مدت مسئول بخش خلاقیت استعفا میده و آقای x بخاطر عملکرد خوبش میشه مدیر بخش خلاقیت. به نظر تصمیم درستی میاد: دفعه قبل خیلی خوب از پس وظایف جدید براومد، و هرچی نباشه آقای x خلاقترین آدمیه که داریم. چند ماه بعد سطح کار ممکنه افت کنه، کارمندان بخش خلاقیت ناراضی باشند و انگیزه کاری از بین بره چون آقای x فقط یک طراح خیلی خلاق بوده و هیچ درکی از مهارت‌های مدیریتی نداشته.

این دقیقا قانون پیتره: موقع انتخاب فرد برای یک position جدید، ما به عملکرد و توانایی‌های فرد در جایگاه قبلیش نگاه میکنیم نه به توانایی‌هایی که برای پوزیشن جدید نیاز خواهد داشت.

اجازه بدید به این قانون از یک جهت دیگه نگاه کنیم:

شما بهترین کارمند بخشی هستید که در آن کار میکنید. مدیر بخش شما استعفا داده و به شما به عنوان جایگزین مطرح شده‌اید. قبول میکنید و برخلاف آنچه تصور میکردید بعد از گذشت یک سال، همه به چشم یک مشکل و یک آدم به‌دردنخور به شما نگاه میکنن. درحالیکه خود شما معتقدید کاملا در position درستی هستید و اگر کسی ازتون ایراد گرفته، نمیدونه کاری که دارید انجام میدید چقدر سخته.

اینجا میتونیم قانون پیتر* رو یه جور دیگه تعریف کنیم: قانون پیتر میگه شما تا وقتی صلاحیت جایگاهی که توش هستید رو دارید، از بودن توی اون جایگاه ناراضی خواهید بود و دنبال یه موقعیت بالاتر میگردید. تا جاییکه دیگه صلاحیت کافی برای اون position نداشته باشید و تازه اونوقته که از جایگاه‌تون راضی خواهید بود (چرا اکثر مدیران سازمانهای بزرگ احمق و بیسوادند؟ به همین دلیل).

بطور خلاصه قانون پیتر یعنی ما جایگاه یک فرد رو به تدریج بالا و بالاتر میبریم تا جاییکه کفایت لازم برای اون جایگاه رو نداره. به این نقطه میگن level of incompetence یا “سطح بی‌کفایتی”. من به شخصه ترجیح میدم به جای اینکه به عبارت منفی “سطح بی‌کفایتی” فکر کنم، از عبارت “سقف شایستگی” استفاده کنم. بنظرم “سقف شایستگی” میتونه انگیزه‌ای برای تلاش و پیشرفت باشه در حالیکه “سطح بی‌کفایتی” حس شکست و بی‌خاصیتی رو به آدم منتقل میکنه.

“Work is accomplished by those employees who have not yet reached their level of incompetence.”

Laurence J. Peter, The Peter Principle: Why Things Always Go Wrong

 

“کارها توسط کارمندانی انجام میشوند که هنوز به سطح بی کفایتی‌شان نرسیده‌اند.”

لورنس پیتر، نویسنده کتاب قانون پیتر**: چرا همیشه کارها خراب میشوند.

 

همین 🙂

* شاید بهتر بود از عبارت قائده پیتر استفاده میشد اما قانون پیتر عبارت ساده تری بود و بهتر در ذهن میماند.
** اگر علاقه به مطالعه بیشتر در این موضوع دارید کتاب The Peter Principle را از اینجا خریداری کنید.

It’s a late step, but in a good direction

متاسفانه من اهل افراط و تفریطم. یعنی هیچ کار خاصی نمیکنم ولی اگر کاری را شروع کنم تا عن قضیه درنیامده باشه بی خیال نمیشم. که خوب این اخلاق به دو دلیل اخلاق درستی نیست:

اول، هرچیزی که شما بتوانید کلمه عن را برای توصیفش استفاده کنید چیز خوبی نیست.

دوم، زندگی سخت شده و شما هر چیزی را دو روز رها کنید از بین خواهد رفت.

چهار پنج سال پیش من یک آدم عادی بودم با یک بالانس مناسب در زندگی، ورزش، روابط خانوادگی، یک گردان دوست، یک فقره دوست دختر، چند مورد تفریح، دو سه تا هدف. دانشگاه و کار هم تا حد معقولی بود. الان همه اینها سخت تر شدن و به هرکدام از اینها بخواهم برسم بقیه نابود میشوند. مثلا شما اگر برای خانواده بیش از معمول وقت بگذارید از کار اخراج میشوید و دوست دخترتان میرود با یک داداچ. برای ورزش وقت بگذارید از کار اخراج میشوید، خانواده فکر میکنند از مصرف مکمل ممکن است بمیرید و دوست دخترتان میرود با یک ریقو (چون خود شما با ورزش داداچ خواهید شد و اگر داداچ میخواست چند ماه صبر میکرد). بروید دانشگاه بخاطر غیبت از کار اخراج میشوید. نروید دانشگاه نسل بعد باسواد و به روزتر از شما میاید، اخراج میشوید. تنها راه دوام آوردن در این زندگی این است که یا مثل یک کارگر ِ پشت ِ میز نشین یک عمر فقط کار کنید و همه چیز از غیر “کار، غذا، خواب” را از دست بدهید یا قبول کنید که ایجاد بالانس در زندگی سخت ترین چالش ممکن است و تصمیم بگیرید از این چالش استقبال کنید.

الان، من قبول کرده ام که ایجاد بالانس در زندگی سخت است و احتمالا چیزی شبیه به چالش آب جوش. هدف این بلاگ به اشتراک گذاشتن مراحل ایجاد بالانس در زندگی من است. وسطش گریز میزنیم به هر آنچه بنظرم جالب بیاید.

*عکس را پروشا با چرخاندن دوربین گرفته. بدون ادیت گذاشتم. فکر میکنم این عکس نزدیک ترین تصویر به آدم ِ توی مغزم باشد.